پرستوی مهاجر

در نهایت خواستن سکوت کردی و فریاد زدم ،حالا تو درنهایت فریادی از شادی و من در نهایت سکوت از غم


دستهای خالی...

دستم

به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
 تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟


دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | پيام ها ()

 

قصه ی عشق لیلای مجنون

قصه عشقی که میگم
عشق لیلای مجنونِ

با یه روایت دیگه
لیلی جای مجنونِ

مجنون سرِ عقل امده
شده آقای این خونه

تعصب و یه دندگیش
کرده لیلی رو دیوونه

اما لیلی بی‌مجنونش
دق میکنه میمیره

با یه اخم کوچیک اون
دلش ماتم می‌گیره

میگه باید بسازه اون
این مثل یه دستوره

همین یه راه مونده واسش
چون عاشقِ مجبوره

زوره، عشق تو زوره
احساس همیشه کوره

هرجا خودخواهی باشه
انصاف از اونجا دوره

عاقبت این لیلی ما
مثل گل های گلخونه

تو قاب سرد شیشه‌ای
پژمرده و دلخونه

حکایت عشق اونا
مثل برف زمستونه

اومدنش خیلی قشنگ
آب کردنش آسونه

قلب تو خالی از عشق و
بی نور و سوت و کوره

عاشق کشی مرامت
نگات سرده و مغرور

عشقو ببین توی نگاش
از کینه‌ی تو دوره

یه کاری کن تو هم براش
چرا عاشقیتم زوره

زوره، عشقِ تو زوره
احساس همیشه کوره

هرجا خودخواهی باشه
انصاف از اونجا دوره

زوره، عشق تو زوره
احساس همیشه کوره

هرجا خودخواهی باشه
انصاف از اونجا دوره

 شهرام شکوهی


 


هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو، دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...

 

 

 

پرستو

 

بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩

 

دستهای خالی...
قصه ی عشق لیلای مجنون
گاهی دلم می گیرد...
بدون شرح..
سرد عین یخ...
غیرت!!!!!!
گناه!
حماقت!
بارون
لبخند

 

 

 

RSS 2.0